يك روز اسارت

جنب و جوش عجيبي خانه را دربر گرفته بود؛ اگرچه سيدغالب حسيني حضور نداشت، امّا ديدن بچه‌ها و همسرش و اميد به زندگي پرافتخار آن‌ها فضايي آكنده از مهر و محبت و همدردي، همچون انتشار رايحه‌ي گل‌هاي بهاري را دربر گرفته بود، شايد حضور ما كمي از اندوه اين عزيزان در فراق كارگر زحمتكش را فرو نشانَد.

 لحظه‌ها همچنان با گفتگو و بحث و خوش و بش ميان مهمانان و ميزبان به آرامي و لذت پيش مي‌رود. آدم‌هايي كه به دليل احساس مشترك، درد مشترك و براي رهايي از بت‌پرستي پول و كالا و ستم با وجودي سرشار از آگاهي و شور و شوق زندگي و براي تغيير زندگي نفرت‌بار پر از تنگدستي و استثمار و براي ايجاد و به دست آوردن زندگي بهتر براي خودشان و همنوعانشان گردآمده تا بگويند، ما نمونه و الگوي زندگي واقعي هستيم. تا بگوييم ما با همديگر و اتحاد مي‌توانيم انسان مناسب اين سده باشيم تا به همنوعانمان در سراسر جهان بگوييم بياييم از آنچه خود ساخته‌ايم خوب و زيبا استفاده كنيم، بياييم راستي و زيبايي را به حقيقت خويش برسانيم، ما گرد آمده‌ ايم تا فرياد مشترك را سردهيم، آدمي‌هايي كه معرفت زندگي را فهميده‌اند، خويش و ديگران را فهميده‌اند، براي همين به جاي «من» به همه فكر مي‌كنند، تا «من» هم آسوده زندگي كند. آدم‌هايي كه از تحقير و رذالت و حقارت بدشان مي‌آيد، و به كساني كه ديگران و هم‌استخوان‌هاي يكديگر را تحقير مي‌كنند، شناخت و زيبايي ببخشند.

اين فضا همچنان با گام‌هاي استوار و ايستاده پيش مي‌رود، اما ناگهان موجي تاريك و مبهم كه خويش نمي‌داند، خود را گِلي مي‌كند، با پاهاي گِلي فرش پر از نقش و نگار و رنگ‌هاي زيبا و گُل‌هاي پرطراوت را با چكمه‌هايشان سياه و اندوه مي‌سازند. آمده‌اند تا بگويند نبايد بوي رايحه بهاري به مشام كسي برسد آمده‌اند تا با قفسه‌هاي تازه ساخته شده دست برادران همنوع «من» با چشمان آتشين افروز و با دست‌هايي پُر از شلاق‌هاي قديمي، با فريادهاي رعب‌انگيز، بهار را بترسانند، اينان كه نمي‌دانند بهار هزاران گُل رنگي را به نمايش گذاشته و نغمه نهفته را به پرواز واداشته، چقدر با متانت و وقار و باحوصله به اين آدم‌هاي عجول نگاه مي‌كند، شما بدانيد ما ميمون‌هاي اسير باغ وحش شما نبوديم، تا فيلم و عكس يادگاري از ما براي خاطرات آينده شيرينتان بگيرد، اگر به جاي شما بوديم، كه هرگز حاضر نيستم در هيچ زماني چنين باشيم، بر اين حقارت خويش تا به ابد مي‌گريستيم، از ما مي‌پرسيد، اسمتان چيست، نشانتان از كجاست، چهره‌هايتان چگونه است، از كَي و چگونه به هم رسيديد؟ ما هم براي يادبود خاطراتتان گفتيم اسممان انسان، احساس و درد مشترك، از سرزمين آفتاب و باران و زيبايي چهره‌هايمان از كش و قوس تاريخ به يغما رفته‌مان مي‌رود، چين‌هاي پيشاني ما كه چهارطرفش را به يادگار برده‌ايد، به شما مي‌گويند، دسته‌هاي شلاق و طناب‌هاي دار، گرفتن پيه‌هاي بدن را از قرن‌ها پيش آزموده‌اند، و همه ما همچون باران اين فصل پرطراوت اشك مي‌ريزيم بر بدبختي و به حقارت آن‌هايي كه چنين با همنوعان خويش رفتار مي‌كنند.

بعد از آن همه پذيرايي، به جاي دست دادن محبت آميز، دستهايمان را بر روي رول و غلطان سياه و اندوه آغشته كرديد، قلاده‌اي به گردنمان چسبانديد و اسم ما و شماره ما را بر آن حك كرديد، تا به برادران تاريخيمان بگوييم تاريخ هنوز به تلخي خويش و به سياهي خويش پيش مي‌رود، و ما هم مثل شما بر بدنهايمان مهر مي‌زنند تا نشان اسارتمان بر همنوعان كاخ‌نشين، دلچسب بنشيند، صد افسوس آنكه دستهايمان را گرفته و با زور بر سياهي جوهر فرو مي‌برد و آنكه ناممان را يادداشت مي‌كرد و آنكه با اسلحه‌اي روبرويمان چمباتمه زده بود، و چشم از ما برنمي‌داشت و آنكه بر ما نگهباني مي‌داد و سيلي‌اي محكم بر صورت دوستمان زد و آنكه فيلم را به يادگاري مي‌گرفت و عكس چهار گوشه به تاريخ مي‌سپرد، بي‌گمان همنوعان طبقاتي، ما بودند، كه جيب‌هايشان توان خريد خانه و زندگي مناسب را ندارد و نمي‌دانند ما غم جيب‌هاي آنان را نيز بر شانه‌هاي خسته‌مان يدك مي‌كشيم.

نوبت وداع مي‌رسد، آخرين برگ‌هاي فتوحت را نيز از ما يعني نشان هويتي را به گروگان مي‌گيرند تا اگر جسممان در گروگان نبود روح شناسنامه‌ايمان بماند، مي‌گويند، برويد ديگر در اينجا شماها را نبينيم، براستي عجبا، و چقدر آنجا با ما بيگانه بود. كه مي‌خواستند آشنايمان دهند، الوداع، ما پيش از آن نيز با اين شيوه از زندگي جدا بوديم، و چه خوب شد سفره نهارتان نيز خا لي از نان و نمك بود كه خالي از عشق بود، و ما تا غروب همچنان گرسنه به ديدن آزادي، الوداع.

بهار- 31/1/88

 

 

komite.hamahangi@gmail.com :آدرس تماس

باز چاپ مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع مجاز است