خوشبختی را کجا میتوان خرید؟

 

 دخترک ده ساله ای  که در کنار  پیاده  رو شلوغ  با بسته های سیگار و آدامس در هوای سرد صبحگاهی زمستان با تبسم کودکانه خویش عابرینی را که با عجله از کنارش رد میشدند، به خرید آدامس و سیگار تشویق میکرد. اما تو گویی خیلی ها حتی یک کلمه از حرفهای دخترک را نمی شنیدند و بی تفاوت از کنارش رد میشدند. در هیاهوی خیابان و ماشینها و مردمی که اکثرآ در مشکلات متعدد اجتماعی خویش غوطه ور بودند، بسیار مشکل بود که عابری را برای خرید یک پاکت سیگار یا یک بسته آدامس کوچک از حرکت بازداشت. در فاصله ای نه چندان دور یک کارگر شهرداری که به نظافت قسمتی از پیاده رو  مشغول بود، دخترک راگاه گاهی زیر چشمی میپایید. سوز سرما دخترک را بی اراده به بالا و پائین رفتن وا داشته بود تا شاید با این حرکات ناموزون اندکی از سرما را برای خویش قابل تحملتر کند. بعد از مدت زیادی بالاخره مردی میان سال برای خرید یک پاکت سیگار به چانه زنی بر سر قیمت آن با دخترک به بگو مگو پرداخت اما دخترک با همان تبسم کودکانه و پر از رنجش دائم تکرار میکرد که قیمت سیگار مثل هر جای دیگری است و نفع زیادی برایش ندارد، تا اینکه کارگر شهرداری که از دور ناظر این وضعیت بود جلو آمد و به مرد میان سال گفت، آقا اگر نمی خواهید سیگار از این دخترک بخرید این قدر چانه نزنید، شما میتوانید از جا یی دیگر سیگار بخرید، با این پادرمیانی مرد عابر پول سیگار را با عصبانیت پرداخت و از آنجا دور شد.

مرد کارگر رو به دخترک کرد و گفت: دختر جان چرا صبح به این زودی بیرون آمدی و در این سرما به فروش سیگار و آدامس مشغولی؟ دخترک رو به مرد کارگر کرد و گفت: ناچارم مادرم چند روز است که مریض شده و پدر هم ندارم این کار مادرم است که من باید چند روزی تا مادرم حالش بهتر  بشه این کار را انجام دهم. مرد کارگر از دخترک پرسید اسمت چیه؟ گفت اسم من نازنین است، اما مادرم من را نازی صدا میکند، خوب نازی جان من همین نزدیکی تو نظافت میکنم و مواظبت هستم اگر کاری داشتی منو صدا کن اسم من مراد است.

دخترک که گویی هم رنجی را یافته بود، رو به مراد کرد وگفت: آغا مراد مادرم میگوید یک روزی ما هم خوشبختی را بدست میآوریم و من میخواهم خیلی کار کنم تا بتوانم خوشبختی را برای خودم و مادرم بخرم، راستی آغا مراد خوشبختی گران است؟ خوشبختی را کجا میتوان خرید؟ مراد به چشمان و تبسم کودکانه نازی نگاه کرد و گفت: نازی جان مادرت منظورش از خوشبختی بدست آوردن زندگی راحت و آسوده برای تو و مادرت است، خوشبختی برای تو یعنی اینکه بجای سیگار  و آدامس فروشی در این سرما و در کنار خیابانها با این سن کم  با لباس گرم در مدرسه مشغول درس خواندن باشید و مادرت در محلی مناسب مشغول کار و هر دو نفر شما از یک زندگی شایسته انسان برخوردار باشد.

نه نازی جان خوشبختی را نمیتوان خرید، خوشبختی بدست آوردنیست و این قبل از هر چیز کار ما بزرگترها و جامعه است. مراد با گامهای آهسته از آنجا دور شد و در همان نزدیکی به کار خود مشغول شد. نازی در روئیای خویش خوشبختی را آرزو میکرد.

 

ک/ امیری  

 29/1/1388

 

komite.hamahangi@gmail.com :آدرس تماس

باز چاپ مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع مجاز است