خانه / خبر و گزارش / یک روایت

یک روایت

صبح برای چکاب با مادرم رفتیم بیمارستان.از اول صبح که از خونه رفتیم بیرون تو خیابونا پر بود از جوونای غمگین و خسته که زباله ها رو می گشتن ، این کلی باعث غصه و غمم شد.

رسیدیم بیمارستان که پر بود از نیروی انتظامی و سربازهای وظیفه، رفتیم داخل. دم آی سی یو و آزمایشگاه هم پر بود از سرباز وظیفه. گفتن خانم مواظب باش خفاش شب آوردیم. گفتم خفاش شب اصلی جایی نیست که دست شما بهش برسه، اینا هم وسیله به نیت رسیدن همون هستن. هر چند که اصلا متوجه منظورم رو هم نفهمیدن. وارد آی سی یو شدیم، پر بود از زندانیای قزلحصار که به تختهاشون قفل شده بودن. دلیل حضور بیشتریاشون اوردوز شدن بود.( داخل زندان )
یکیشون خیلی ناله می کرد. گفتم خوب بهش یه چیزی بدید که آنقدر درد نکشه، گفتن از اوردوز برگشته هر چی بدیم میمیره، نمیشه، هوار میکشید.
سربازا با لباسای مثلا ضدعفونی روی لباس فرمشون میومدن داخل و هی متهمین شون رو چک میکردن. اوضاع خیلی خیلی وخیم بود. اینهمه جوون که همه شون اتهامات سنگین داشتن و حکمهای سنگین گرفته بودن و همه خیلی جوون.

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه. همراهم برای پرسنل بیمارستان که بسیار تعجب کرده بودن از عکس العمل من که چرا ناراحت اینها شدم و اینها فقط یه مشت خلافکارن، توضیح داد؛ چیزی نیست او خیلی حساسه و من متعجب بودم که اینها چطور حساس نیستن.

باری با کوله باری از غم و چشمای گریان از بیمارستان اومدم بیرون و یادم افتاد که….

نازنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *