خانه / مقالات / محمد حبیبی

محمد حبیبی

من مردی را می شناسم که روزی در برابر جوخه آتش ایستاد . سرش را بالا گرفت و فرمان مرگ را صادر کرد. فرمان مرگ خودش را .
و زنی را می شناسم که در هنگامه ی طوفان ایستاد. آغوشش را گشود. سرش را بالا گرفت و گیسوانش را به باد داد. تا که باد عطر دل انگیز گیسوانش را برساند به مشام آن مرد ، آن ایستاده در برابر مرگ.
و این گونه بود که آن مرد اندیشید در آن لحظه آخرین. ” آیا آن عطر دل انگیز ارزش زیستن نداشت ؟!”
و این اساسی ترین سوال هستی در برابر هر مردی است که روزی در پیشگاه جوخه آتش خواهد ایستاد!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *