خانه / مقالات / محمد حبیبی

محمد حبیبی

فقط یکبار دیگر دیدمش. ایستاده بود وسط کوچه ، با پیراهنی کثیف و شلواری پاره و می خندید. فقط می خندید در حالیکه آب دهانش جاری بود و سرش را بالا گرفته بود و چشمانش نقطه ای بی هدف در آسمان را جستجو می کرد. عادت همیشگی اش بود. پدرش که مرد ، همراه مادرش گدایی می کرد. روزها مادرش پایش را می بست به ضریح امام زاده و خودش کنارش می نشست و کاسه گدای اش را به سوی خلق الله می گرفت. و او بی صدا با همان لبخند همیشگی فقط نگاه می کرد. غروب ، موقع بیرون آمدن از امامزاده باز سرش را بالا می گرفت و به آسمان نگاه می کرد. مادرش دستش را می گرفت و او آرام و بی صدا تا درب خانه همراهیش می کرد. بعد جلوی خانه می ایستاد و سر به آسمان می خندید.
وقتی پدرش کشان کشان و با زور خواهرش را تا پشت بام خانه کشانده بود ،تازه یاد گرفته بود که از پله های خانه یکی یکی بالا برود. فریادهای پدرش و ناله ها و التماسهای خواهرش را که شنید آرام از پله ها بالا آمد و ایستاد تا نظاره گر جنون پدرش باشد. فرار خواهرش با پسر همسایه آنقدر رسوا کننده بود که پدرش را به جنون بکشاند. پس سرش را گوش تا گوش برید و نشست کنج دیوار تا آخرین دست و پا زدن های دخترش را ببیند. همانجا بود که برای آخرین بار پدرش را دید. ایستاده بر بلندای دیوار با دستهایی باز و سری رو به آسمان.
سقوط پدر، جنون او و دربدری مادرش را بدنبال داشت. همین بود که همیشه سر به آسمان داشت و مادرش هراسان از اشتیاق او به پشت بام خانه، درش را برای همیشه گل گرفته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *