خانه / مقالات / محمد حبیبی

محمد حبیبی

در یک شب برفی زمستانی، گوشه‌ی خیابان ، آرام و بی‌صدا نشسته است و عبور ماشین‌ها را نظاره می‌کند. دستها و پاهای کوچکش می‌لرزند و گونه‌هایش سرخ شده اند. دستی در جیبش می‌کند و پولهایش را می‌شمارد. کاسبی‌اش امشب خوب نبوده. پولهایش را در جیبش می‌گذارد و دستهایش را محکم زیر بغلش می‌فشارد تا سرمای کمتری احساس کند. لحظه‌ای بعد با خوشحالی و عجله شروع به دویدن می‌کند و کیسه‌ی دستمال کاغذی‌هایش را به دنبال خود بر روی زمین می‌کشد. چراغ سبز شده است و حالا وقت کاسبی است. هنوز به میانه‌ی خیابان نرسیده که صدای ممتد ترمز یک موتور به گوش می‌رسد. دخترک با جیغ کوتاهی نقش بر زمین می‌شود. دست و پا زدنش زیاد طول نمی‌کشد. چشمهایش به آرامی باز و بسته می‌شوند و انگاری به جماعتی که دورش حلقه زده‌اند نگاه می‌کند. سرش برای آخرین بار می‌چرخد و نگاهش برای همیشه بر روی کیسه دستمال کاغذی‌ها متوقف می شود…

واقعیت این است که بعضی آدمها فقط برای مردن درکودکی ،آنهم درست در کف خیابان‌ها به دنیا می‌آیند. به دنیا می‌آیند تا در یک شب برفی زمستانی با دست‌هایی سیاه از سرما و گونه‌هایی سرخ ، کف خیابان دست و پا بزنند و جان بدهند. و من فکر می‌کنم که رقص این کودکان مرگ در کف خیابانها از سر میل شهوت آلودی است که به پایان دارند و بزرگترین آرزویشان رسیدن هرچه زودتر به خط پایان است. جایی که نه حسرتی باشد برای خوردن و نه دردی باشد برای کشیدن…

گاهی بزرگ‌ترین آرزوها در نزدیک ترین جاها برآورده می‌شوند. جایی مثل
کف خیابان!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *